شهرآرزوها
 
نويسندگان
آخرين مطالب

منو ببخش بخاطرت دوباره چشمام شده خیس

یا مثل من اگه کسی به فکره دردایه تو نیس

خودت میدونی که برام از خودمم مهمتری

ببخش که هرشب از تو یه فکر و خیالم میگذری

ببخش اگه هرجا میری دلم برات شور میزنه

تا برنگردی پیش من دلواپسی ماله منه

ببخش اگه هردفعه من تو آشتی پیش قدم میشم

مغرورم اما پیشه تو تازه خوده خودم میشم

از سر شوق عشق اشکی که رویه گونمه

ببخش میلرزه دلم وقتی سرت رو شونمه

وقتی تورو میبینم نگام همش سمته تو

تموم آرزوی من دیدنه لبخنده تو

اگه دلتو میزنه حرفای پر محبتم

دلخور نشو از دسته من بزن به پای غیرتم

صحبته رفتن که میشه بی اعتنایی میکنم

ببخش اگه محبتو از تو گدایی میکنم

وقتی دلت میگیره من به بودنم شک میکنم

ببخش اگه به یاد تو پلکامو روهم میذارم

هر شب تو رویای منی،چیکارکنم؟دوستدارم

وقتی یکم تو خودمم اون لحظه های بی کسی

خودم میفهمم عزیزم که واسه من دلواپسی

وقتی میبینی چشام دوباره بارونی شده

چه مهربون میشی گلم وقتی میپرسی:چی شده

پراز غروره دله من ولی تو بی افاده ای

تعارف نمیکنم گلم تو خیلی صاف و ساده ای

هرجوری که حساب کنم بازم تو از من خیلی بهتری

♥♥دلت شکست فدات بشم♥♥

♥♥♥قسم به جونه تو خودم با اشکام جوش میدم اون دله مهربونتو♥♥♥

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

یادته یه روز بهم گفتی:

هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون

گفتم چرا؟

گفتی شاید یه نامرد اشکتو ببینه و بهت بخنده

گفتم:اگه بارون نیومد چی؟

گفتی هروقت چشمای ناز تو بباره آسمونم گریش میگیره

گفتم ازت یه خواسته دارم

هروقت گریم گرفت تنهام نذار

گفتی چشم...

امروز داره چشمای من میباره

آسمون بارونی نیست

تو هم از دور داری بهم میخندی.

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

هرزگی مختص به تن فروشی نیست 

ربطی به جنسیت هم نداره

 

همین که از اعتماد کسی سوء استفاده کنی… هرزه ای

 

همین که به دروغ بگی دوستت دارم… هرزه ای

 

همین که خیانت کنی… هرزه ای

 

همین که رفاقتت به خاطر پول باشه… هرزه ای

 

اگه میخوای تن فروشی بکنی، صاحب اختیار بدنتی

 

اما هرزگی نکن چون از احساس و آبروی دیگران باید مایه بذاری

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
زندگی شطرنج دنیا و دل است قصه ی پر رنج صدها مشکلاست/شاه دل کیش هوس ها می شود پای اسب آرزوها در گل است/فیل بخت ما عجب کج میرود در سر ما بس خیال باطل است/ما نسنجیده در پی وزیر غافل از اینکه حریفش قابل است /مهره های عمر من نیمش برفت مهره های او تمامش کامل است/
[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خدایا!
من دلم قرصه!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست
کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن...

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خدایا!
من دلم قرصه!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست
کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن...

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت :
” او یقینا پی معشوق خودش می آید “
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “
عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . .

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
یه جوونی خسته بود که دلش شکسته بود
مثه بارون بهار زار زار گریه می کرد
گاهی دسته خسته شو به سوی خدا می کرد
ای خدای مهربون خالق هفت اسمون
اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن
دسته خسته مو بگیر تو منو رها نکن

بگو اخه تا به کی باید بشینم سر راش
بشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش
مگه اون نمیدونه که دلم پریشونه
نمیاد تا از چشام غم عشقو بخونه

کلاغ ها از اسمون میرن به سوی لونشون
دسته های چلجله میرن تا اشیونشون
ولی من بدون اون چی بگم؟؟کجا برم؟؟
با یه قلب نا امید هنوز منتظرم . .
[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

تنها بودن قدرت می خواهد

و این قدرت را کسی به من داد

که روزی می گفت

تنهایت نمی گذارم

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

همیشه تو خلوت خودم به خدای خودم......
میگم : خداجون دستمو گرفتی ، ول نکن ؟
امروز دنیا رو با خدا قسمت کردم بهش
گفتم:آسمون مال من ،ابراش مال تو
دریا مال من،موج هایش مال تو
ماه مال من،خورشید مال تو
خدا لبخندی بهم زد و گفت :
تو بندگی کن............!
همش مال تو.......!
حتی من ......!!

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

درصد کمی از انسان ها ۹۰ سال زندگی می کنند، مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند!  

نصف اشتباهات ما ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم.

 

مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن.

 

اگر حق با شماست به خشمگین شدن نیازی نیست و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید.

 

ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم!

 

فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم، امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمی شود.

 

یادمان باشد که آن هنگام که از دست دادن عادت می شود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

 

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان.

 

برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

، و بلکه ِ . همه .

 

گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش می آید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپردازد.

 

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: مگه کوری؟!

 

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی.

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم و این نشاندهنده قدرت من نیست!

 

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا، زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند، اما آنچه خوب است همیشه زیباست.

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

اگه یه تابلو تو اسمون بود که همه می دیدنش روش چی مینوشتی؟؟

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ….
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

  فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

 

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

 

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

 

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

 

چه زیباست لحظه ای که من به

 

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

 

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

 

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

 

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

 

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

 

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

 

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

 

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

اگر در دنیا، خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان، همه غصه ها می روند. چون هزار غصه به دل میزبان است که دل مهمان از یکی از آنها خبر ندارد

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم/ نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم/ نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد/ اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم/ حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل/ تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم/ چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم/ من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم/ اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره/ غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم/ شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی/ سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم/ یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم/ از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم/ خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر/ نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم.....

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

من هم شبی به خاطره تبدیل می شوم

 خط می خورم زهستی وتعطیل می شوم

 من هم شبی به خواب زمین فرو می روم

بر دوش خاک حامله تحمیل می شوم

من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها

با فصل تلخ خاتمه تکمیل می شوم

  قابیل مرگ ،نعش مرا می کشد به دوش

کم کم شبیه قصه هابیل می شوم

     حک می کند غروب مرا شاعری به سنگ

از اشک و آه و خاطره تشکیل می شوم

یک شب شبیه شاپرکی میپرم زخاک

              در آسمان به آیینه تبدیل می شوم...................

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

عکس جدید,عکس قشنگ,عکس زیبا,بهترین عکس ,عکس عاشقانه,عکس های گرافیکی,عکس عشقی,عکس عای عاشقانه زیبا

چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم
انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم
مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو
اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم
اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود
اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم
همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق
اون چیزی نیست! ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم
اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه و‎ ‎بره‎
تا ته دنیا واسه اون شب یلدا میشدیم
چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن
مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم‎
چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود
همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم
تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت
چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم
چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود
حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم
باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن
ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم
تجربه ی اومدنت یه درده مثل رفتنت
کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم
بزار اینو اخره سر یدونه ارزو کنم
کاشکی باهم عاشق هم فقط تو رویا میشدیم

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

 

به عشق تو زنده ام ، این را بدان که هر جا هستی با خاطرات تو زندگی میکنم.
به عشق تو عاشقم ، به امید تو زنده ام ، بدون تو میمیرم.
هر شب یاد تو مرا به یاد ستاره ها می اندازد ، هر شب یاد تو مرا به یاد دلتنگیها می اندازد.
میخواهم بگویم که دلتنگم ، بیشتر از گذشته ، بیشتر از فردا .
دلم با تو است ، اما چه فایده دستانم دور از تو است.
دستانم در آرزوی گرفتن دستان گرم تو است ، از آن لحظه که رفتی چشمهایم در تب و تاب دیدن چهره ماه تو است.
به عشق تو این لحظه های دور از تو بودن را میگذارنم ، اگر تو نباشی لحظه ها برایم مثل شبی میشود که مهتاب خواب است و ستاره ها گریانند .
هر شب با خاطرات گذشته لحظه های تاریکم را به امید روشنایی با چند قطره اشک میگذرانم.
شاید امروز بیایی ، شاید فردا یا …. نه دیگر طاقت گفتنش را ندارم.
کاش هنگامی که میرفتی چشمهای مرا نیز میدیدی که به التماس دیدن تو و در حسرت لحظه ای نگاه به تو چه بچه گانه گریه میکردند ، اما تو هنگام رفتنت نگاهت به سوی دیگری بود .
کاش میدانستی اگر صبورم ، اگر خسته نیستم از این انتظار ، به امید آمدن دوباره تو است.
کاش میدانستی دلم به خاطرات شیرین گذشته خوش است ، و باز در حسرت آن روزها تنها و دلشکسته است.
هر شب ستاره با آن نگاه دلسوزانه اش به چشمهایم میفهمد که چقدر دلتنگم و بیقرار لحظه دیدارم .
یادش بخیر آن لحظه های شیرین ، یادش بخیر آن لحظه ها که با هم بودیم ، در کنار هم بودیم ، میخندیدم ، شاد بودیم و با شور و شوق در کنار هم قدم میزدیم.
یادش بخیر ، چه لحظه های قشنگی بود.
آیا دوباره تکرار میشود آن لحظه های شیرین؟

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

دست خودم نیست که واست اشکامو جاری می کنم

با اینکه سهم من نبود باز بی قراری می کنم

سخته دلت رو بسپری به اونکه آخرش می ره

دیگه برای موندنت برای داشتنت دیره

اون که می گفت دعا بکن بهش بگو اثر نداشت

بگو که گریه های من پیش خدا اثر نداشت

الهی هیچ وقت نبینی

 الهی که سرت نیاد

حتی یه لحظه درد من درون بسترت نیاد

تا به ابد دورشه ازت هر چی غمو جدائیه

هرکی هنوزم تو سرش هوای بی وفائیه

کاشکی میشد ثانیه ای به یاد من سر بکنی

کاشکی میشد ترانه ی عشقمو باور بکنی

یاد تو هرگز از سرم جدا نمیشه نازنین

کلام آخرم اینه دوســــــــــــــــــت دارم فقط هممین

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

آه امـــروز گـــذشـت،تـــا خــدایـــا چـــه شـــود فـــــردایــــم

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"



[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
میخورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو.




[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم، اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم، اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم، اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم، ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

دنیا رو ببین ...

بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد؛

بزرگ شدیم از چشمامون بارون میاد.

بچه که بودیم همه چشمهای خیسمون رو می دیدن.

بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه.

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛

بزرگ شدیم توی خلوت.

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست .

 بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه.

بچه که بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم.

بزرگ شدیم بعضی ها رو هیچی ، بعضی ها رو کم و بعضی ها

 رو بی نهایت دوست داریم.

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودیم.

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه

دوست داشتنمون تغییر کنه.

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از

 یادمون می رفت. بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو

یادمون مونده و آشتی نمی کنیم.

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچیکترین چیز بود.

بزرگ که شدیم کوچیکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود.

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم.

بچه که بودیم درد و دلامون رو به ناله ای می گفتیم و همه می فهمیدن.

بزرگ که شدیم درد و دلمون رو به صد زبون می گیم ... هیچ کس

 نمی فهمه.

بچه که بودیم بچه بودیم،

  بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم.

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیرکرده است؟

 

خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است تنها دقایقی تاخیر کرده است.

گفتم: امروز هوا سرد بوده است شاید موعود قرار تغییر کرده است.

خندید به سادگی ام آینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم:از عشق من چنین سخن مگو.... گفت:خوابی؟سالهاست که دیر کرده است.

در آینه به خود نگاه میکنم  آه عشق او، عجب مرا پیر کرده است

راست میگفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است....

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

دعاکردم که تنهامال من شی
تو تعبیر قشنگ فال من شی
دعاکردم بدونی چشم به راتم
هنوز دلبسته ی بغض صداتم
اگه بازم دلت با دیگرونه
چشات دنبال ازما بهترونه
بذاربا یاد تو دلخوش بمونم
فقط دلتنگیات بامن بمونه

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

 

خدایا،

            به این نتیجه رسیدم اون دنیا فقط تو سوال کننده نیستی،

منم خیلی سوال ازت دارم..!!

 

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

ای کاش به دل کسی پا نمی گذاشتیم و
کسی به دلمون پا نمی گذاشت
ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه
دلمون تنها نمی گذاشت
ای کاش اگه یه روز دلمون رو تنها گذاشت
رد پاشو روی دلمون جا نمی گذاشت

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

مجلسه ی محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود٬عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه  ی مغز یعنی فراموشی کرد.قلب تقاضای عضو عشق را داشت ولی اعضا با او مخالفت کردند.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:اهای چشم مگر تو نبودی که هرروز ارزوی دیدن او را داشتی؟ای گوش مگر تو نبودی که ارزوی شنیدن صدایش بودی؟و شما پاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید حالا چرا ایت چنین با او مخالفت می کنید؟همه ی اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض٬جلسه را ترک کردند.تنها قلب و عقل در جلسه ماندند.عقل گفت:دیدی همه از عشق بی زارند ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را ازرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟قلب ناامید گفت:من٬بدون دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم٬پس همیشه از او حمایت میکنم.))

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

بــهت نمــی گم دوسِـــت دارم،ولــی قســم می خــورم کــه دوسِـــت دارم

 

بهــت نمــی گــم هــرچــی کــه می خــوای بهــت مــی دم،چــون همـه چــیزم تـویـی

نــمی خــوام خوابـتو بـبیــنم، چـون تــوخــوش تــرازخــوابــی

 اگـه یــه روزچــشمات پرِاـشک شد ودنبــال یه شــونه گــشتی که گریــه کنـی

،صِــدام کــن بهــت قــول نمــی دم که ســاکتــت کنــم ،امــا مــنم پــا به پــات گریــه می کـنم

 اگــر دنبــال مجــسمه ســکوت می گشــتی صِــدام کن، قول مــی دم ســکوت کــنم

 اگــه دنــبال خرابــه می گشـــتی تا نــفرتــتو توش خالی کنی ، صِــدام کــن

 چــــــــون قلـــبم تــــــــنهاســت

 اگـه یــه روزخواســتی بری قــول نمیدم جلوتو بگیــرم اما بــاهات مــیدوم

 اگه ـیـه روز خــواستی بمیری قول نـــمی دم جلــوتو بگــیرم اما ایـنو بدون من قـبل از تـو

  میــــمـــــــــــــیــرم

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

خدایاهمه چی مال خودت!فقط فقط اون "مال" من...

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

 


زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو !

زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو!

زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو!

آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد!

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد!

زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو!

زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم میزنم ، یا با تو و یا به یاد تو!

این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!

این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم!

خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!

تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد!

میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی!

می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق

 منی !

عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم!

زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!

عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان!

لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو!

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()

روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!...تو عاشق خدایی و مرا دیدی...

[ ] [ ] [ ]
نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خواســــــتم بگویــــــــــم که کیستـــــــم ... دیـــدم نگفتن بهتر اســــــــت !چه ســــــود آن کــــــه نمی ماند همان بهتـــــــــر که نشناسد مرا...! آن کــــــــس که می مانــــــــــد خود خواهد شــــــــــناخت ...!
موضوعات وب
 
امکانات وب

تصاویر زیباسازی وبلاگ
تصاویر زیباسازی وبلاگ
تصاویر زیباسازی وبلاگ

چت روم



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس